تبليغاتX
آری آغاز دوست داشتن است ...
یادداشت های دل تنگی
همه چي ساده شروع شد

ساده مثل دل سپردن

مثل عاشق شدن تو

مثل عاشق شدن من

هر قدم كه با تو رفتم

هنوزم تو خاطرم هست

كوچه ها تموم نميشد

حتي كوچه هاي بن بست

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:4  توسط زهرا  | 

روبروی هم نشسته بوديم.
من پشت دود سيگارم پنهان شده بودم
و اون
پشت دروغهاش !
روبروی هم نشسته بوديم
فقط يک زير سيگاری بينمون فاصله بود
و فرسنگها کدورت...
هردو غرق در دود و دروغ !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:49  توسط زهرا  | 

" تنها خداست كه مي ماند

و ما در سايهء مهرِ او جاودانه مي شويم .

و تو آن مهري كه بر ما تابيدي و

آن تابش هنوز در ما زنده است

و تا ابد در ما زندگي خواهد كرد . "

 

بي كرانگي بود و سردرگمي . برهوت بود و سرد و خشك . خداوند دست اندركارِ خلقت . مدام در كاري نو . هر خلقتي شگفتيِ‌ بزرگي . از جانها و جانوران و كراتِ آسماني و .... خيلِ موجوداتِ ديگر همه و همه رو در سوي او به تسبيح اما او همچنان تنها . او كسي را ميخواست كه بفهمدش . فرشتگان او در پيشگاهِ با جبروتش سجده كنان و حمد گويان بدون ذره اي فهم . آنها كارشان اين بود . گويا حرفه ايِ اين كار بودند اما زيباِئي همواره تشنهء دلي است كه به او عشق ورزد . آنگاه انسان را آفريد و او را گفت كه با جفتش گردِ‌ آن درخت نروند و از آن ميوه نخورند . اما مگر آنها فرشته بودند كه امرِ او را بدونِ چون و چرا اطاعت كنند كه اگر اين بودند خداوند هيچگاه  به فرشتگان نمي گفت بر او سجده كنند.

آدم به وسوسهء عشق (حوا) از ميوهء ممنوعه (آگاهي) خورد و آنگاه چشمانش بر عريانيِ خويش بينا شد و از بهشتِ خريت و حيوانيتِ‌ خود هبوط كرد و به زمين آمد . آنگاه غمها و اضطرابهاي او از جدائي براي رسيدن به راضيهء مرضيه ارجعي الي ربك و سپس سرگرداني و حيراني .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:25  توسط زهرا  | 

آنها خانواده ي فقيري بودند . مرد وقتي ديد دخترش جعبه اي را كه مي خواهد زيرِ درختِ كريسمس بگذارد با كاغذِ‌ كادو مزين كرده ،‌ از كوره در رفت كه  " چرا پول صرفِ اين كادو كرده اي . " با اين همه صبحِ روزِ بعد دختر كوچولو هديه را به پدرش داد و گفت : " بابا اين مالِ تو . "

مرد از اينكه با دختركوچولوي خود چنين رفتاري كرده بود ، شرمنده شد و كادو را باز كرد . اما وقتي ديد جعبه خالي است دوباره خشمگين شد و با فرياد گفت : " نميدوني وقتي به كسي هديه اي ميدي بايد داخلِ اون چيزي باشه ؟ "

دختر كوچولو درحاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود به پدرش نگاه كرد و با گريه گفت : " بابا جون اين جعبه خالي نيست . من يه عالمه بوسه توي اون فوت كردم . همه ي اونا مالِ تو بابا . "

مرد دوباره شرمنده شد و دستهاي خود را به دورِ دخترِ كوچكش حلقه زد و با التماس از دخترش خواست كه اورا ببخشد .

اندك زماني بعد ، دختر بچه بر اثرِ حادثه اي جان سپرد . او پيش از اين به پدرش گفته بود كه جعبه را براي هميشه نگه دارد .

و مرد هرگاه دلتنگ ميشد به سوي آن بوسه هاي خيالي ميرفت و عشقِ دختري را به ياد مي آورد كه آنها را داخلِ جعبه گذاشته بود .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 20:27  توسط زهرا  | 

تو را دوست دارم

آخر کنار تو احمق می شوم .

تو را دوست دارم

آخر کنار من دروغگو می شوی .

و هر احمقی دروغگو را

و هر دروغگوئی احمق را

دوست دارد .

تو را دوست دارم

اما از دروغهایت متنفرم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:3  توسط زهرا  | 

 

 

دختر از پله ها بالا می آمد . کوله پشتی اش روی دوشش بود . دلش توی آن جا به جا می شد . دختر یواش یواش از پله ها بالا می آمد . می خواست آمدنش طول بکشد . پله ها که بالاتر می آمدند ، ابرها بیشتر می شدند . او خوشحال بود که اینقدر ابر آن بالا هست .

دختر کوله پشتی اش را روی شانه ی دیگرش انداخت . دلش توی آن جا به جا می شد . او دلش را می شناخت . دلش عجله داشت . بی تاب بود . دختر کوله پشتی اش را دوست داشت چون می توانست دلش را با آن همه بی تابی ، توی آن قایم کند . هیچ کس نمی دانست آن دختر دلش را روی دوشش گذاشته است .

سرِ راهش ، چند تا ستاره به پایش گیر کردند . دختر ستاره ها را بر داشت ، بوسید و توی کوله اش گذاشت . دختر نمی دانست که کوله اش دارد برق می زند .

پله ها هنوز تمام نشده بود . اما دختر ایستاد و لبخند زد و گفت : " اینجا آسمانِ چهارم است . " و فکر کرد که دیگر به پله ها احتیاجی ندارد .

دختر دوست داشت هیچ کس او را نبیند . برای همین از پشتِ ابرها راه می رفت . اما ابرها به آسانی کنار می رفتند و چشمها او را می دیدند و دختر از چشمها می ترسید .

هیچ کس به او لبخند نزد ، اما دختر غمگین نشد . چون خودش یک عالمه لبخند داشت . دختر داشت نزدیکتر می شد . وقتی نزدیکتر می شد بیشتر می ترسید . انگار او جز ترسیدن و نزدیکتر شدن کارِ دیگری نمی توانست بکند . دختر نمی دانست چرا می ترسد ، اما خیلی زود فهمید . " اینجا ابتدای آسمانِ چهارم است . " اینجا پر از نگهبان و دربان است . دختر در را باز کرد . اولین در را .

ـ سلام

ـ سلام

دختر کلمه ی دیگری یادش نمی آمد . خیلی فکر کرد اما هیچ چیزی به یادش نیامد . اولین چشم ، خراشی روی صورتِ دختر کشید . دختر دردش آمد . دختر با کسی کار داشت . دختر با کسی قرار داشت . دختر باید چیزی را به کسی می داد . او به خراشِ روی صورتش فکر نمی کرد . او به کسی فکر می کرد که در " آسمانِ چهارم " پشتِ آخرین در ، منتظرِ اوست . او دیگر از هیچ کس اجازه نگرفت . او فقط رفت .

رفت یکراست تا آخرین در . دختر در را باز کرد . اتاق پر بود از ابر و تکه های کاغذ . ورقهای سفید و کتابهای ننوشته . دختر ابرها و ورقها را کنار زد . پشتِ آن ها یک پسر بچه منتظر بود . دختر اولین لبخندش را به او داد . پسر بچه لبخند را گرفت . دختر نشست . کوله پشتی اش را روی پاهایش گذاشت . درش را باز کرد و از توی آن یک اسم در آورد . اسم را به پسر بچه داد . پسر بچه اسم را گرفت و لبخند زد . دختر دیگر کاری نداشت . او فقط آمده بود تا به پسر بچه ای در " آسمانِ چهارم " یک اسمِ تازه بدهد و برود . اما نرفت . او دلش نمی خواست برود . او دلش را از توی کوله پشتی اش در آورد و روی میز ، روبروی پسر بچه گذاشت . بعد ستاره هایش را در آورد . ستاره هایش را به پسر بچه داد . پسر بچه آن ها را گرفت و توی جیبش گذاشت .

پسر بچه نمی دانست دیگر چه کار باید بکند . دختر انگار دوست داشت پسر بچه چیزی به او بدهد . پسر بچه فهمید . شاید هم فقط حدس زد . رفت و  لای ابرها و ورقهایش را گشت . خیلی گشت . شاید ساعت ها طول کشید . ولی بالآخره امد . پسر دلش را پیدا کرده بود . دلش را آورد و از روی آن چند تا کلمه بر داشت و به دختر داد . دختر کلمه ها را گرفت و توی کوله پشتی اش گذاشت . لبخند هم زد .

دختر دیگر باید می رفت . او دیگر کاری نداشت . اما دختر باز هم نرفت . دختر نمی دانست چرا نمی رود . پسر هم نمی دانست او چرا نمی رود . او نمی دانست حالا چه کار باید بکند . بعد فکری به ذهنِ پسر رسید . اسمِ تازه اش را روی میز گذاشت و هر دو ساعت ها به اسمِ تازه نگاه کردند .

یک نفر واردِ اتاق شد . یک نفر بی هوا واردِ اتاق شد . آن یک نفر اسم نداشت . اسمِ او فقط " یک نفر " بود و نمی دانشت آنجا " آسمانِ چهارم " است . او ابرها را لگد کرد .

دختر فوراً دستش را روی دلش گذاشت . پسر اسمِ تازه اش را برداشت . دختر ستاره هایش راقایم کرد . پسر لبخندش را گم کرد .

" یک نفر " به دختر نگاه کرد . دختر ترسید . دختر بالهایش را روی سرش کشید . " یک نفر " بالهای دختر را نمی دید . " یک نفر " فهمید که پسر بچه هنوز مشق هایش را ننوشته و تکالیفش را انجام نداده . او می دانست که تقصیرِ دختر است . او پسر بچه را دعوا کرد . سرش داد کشید و جریمه اش کرد . " یک نفر " گفت پسر بچه باید برود توی ساعت و هزار سال همان جا بماند . دقیقاً روی عقربه ی دو .

دختر به ساعتش نگاه کرد . اما ساعتش عقربه نداشت . دقیقه نداشت . زمان نداشت . پسر اصلاً ساعت نداشت . " یک نفر " پسر را با همان اسمِ قبلی اش دعوا کرد . او نمی دانست که دختر امروز یک اسمِ تازه برای پسر آورده و پسر اسمِ تازه اش را دوست دارد .

" یک نفر " رفت و پسر بچه بغض کرد . دختر به بالهایش نگاه کرد . بالهایش زخمی شده بود . پسر بجه بغضش را توی دستش فشار می داد . دختر بغضِ او را گرفت . آرام لای یک دستمال پیچید و گذاشت توی کوله  پشتی اش . دختر گفت : بعداً سرِ فرصت بازش می کنیم . اما پسر دوست داشت همین حالا گریه کند . دختر فهمید . بلند شد در را بست . پرده ها را کشید و پسر بچه گریه کرد . دختر اشکهای او را توی یک شیشه ی کوچک ریخت . درش را محکم بست و آن را توی کوله پشتی اش گذاشت .

حالا دختر واقعاً می خواست برود . مثلِ اینکه دیگر هیچ کاری نداشت . دور و برش را نگاه کرد . وسائلش را توی کوله پشتی اش گذاشت و درش را بست . دختر یادش رفت خداحافظی کند . پسر هم همین طور .

دختر از پله ها پائین می آمد . ستاره ها به پایش گیر می کردند . او دیگر ستاره ای را بر نمی داشت . آن پائین کسی نبود که دختر ستاره به او بدهد . ابرها به لباسش می چسبیدند . به مژه هایش . دختر ابرها را مزه نمی کرد . دختر فکر می کرد دیگر هیچ وقت نمی تواند لبخند بزند .

وقتیکه آخرین پله را تمام کرد ، ایستاد . دختر احساس کرد چیزی توی کوله اش کم است . اما او همه چیز را آورده بود . دختر فکر کرد . باز هم فکر کرد و ناگهان توی چشمش یک ستاره برق زد . دختر چیزی فهمید . دختر فهمید که دلش را جا گذاشته . آن بالا توی " آسمانِ چهارم " . پشتِ آن همه ابر . آن وقت لبخند زد و یادش آمد که این تنها کاری بود که دوست داشت انجام بدهد ......

                                                                                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:45  توسط زهرا  | 

 

 

یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده

کودک که بودم ،

همه ی اعداد همین ها بودند .

وقتی مادرم از من سؤال می کرد مرا چند تا دوست داری

در حالیکه می خندیدم ، انگشتانِ هر دو دستم را باز می کردم و فریاد می زدم

                                ده تا .........

و مادرم مرا در آغوش می کشید و می بوسید .

و ده

             تمامِ دوست داشتنم بود ......

   ولی حالا

اگر مادرم از من سؤال کند مرا چند تا دوست داری

حتماً خواهم گفت :

                             بی نهایت ......

اما

            بی نهایت .... تمامِ .... دوست داشتنم .... نیست ....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:5  توسط زهرا  | 

 

این تنها یک داستان است ؛ داستانی که واقعیتِ خارجی ندارد.

هیچ جا دخترِ بیماری نیست که بیماریش خوب نشود .

هیچ جا پسری نیست که در تنهائی می گرید .

هیچ جا مادری نیست که دردِ مرگِ فرزند را می بیند .

هیچ جا کلاغ نیست ؛ کلاغهای سیاه و شوم .

هر جا پری وجود دارد .....

پسری که موج او را برد و دیگر باز نگرداند .

از میانِ دریا یک صدائی آمد

              یک صدای زیبا ....

پسرِ ساحلِ پاک

بی قرار و بی تاب

در کنارِ ساحل

پیِ آن صدای ناب

می دوید از بغلِ ساحلِ پاک

یک پری از وسطِ آبِ زلال

         چشمهایش را - که چه رنگی و چه زیبا بودند -

بیرون آورد و به او چشمک زد .

پسرک مکث نکرد

زود تصمیم گرفت

و بدونِ فوتِ وقت

روی یک تخته نشست و به همراهیِ موج

او از آن ساحلِ پاک

         گشت سخت جدا ...

در میانِ دریا

چون پری را دریافت

            تخته را از کف داد

و در عمقِ دریا

او فرو رفت در آب

      و پری هیچ نکرد .....

پسرک گم شد توی آن آبِ عمیق

             و همه می پرسند

پسرِ ساحلِ پاک به کجا رفته کنون !!!!

و صدای زنگی

زنگِ یک ساعتِ شماطه ایِ کهنه و پیر

پسرک را از خواب بیدار نمود

پسرک بر خاست ز جا

پیش خود اندیشید

که اگر یک روزی در کنارِ ساحل

یک صدائی آمد ، یک صدای زیبا

            نرود پیشِ پری ......

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:33  توسط زهرا  | 

 

دلم دریا بود

اما حق داری

دریا پناهِ خوبی برای فرزندِ اسفند نبود

پس شاد باش و خاکسترِ دیروزهایت را

                به دریا بسپار ....

تو سیگارِ من نیستی که خاکستری باشی

من تورا بلوری می کشیدم

آری

گرچه رؤیاهایم دیگر به سوی اسفند نمی روند و

گرچه عروس دریا را

               دیگر باد برد ....

اما من

تورا خواهم کشید

اینبار بناست چشمانِ قهوه ای که سرد باشد و

                    در زمستان

گلوی یخ بسته ی مرا

در خاکِ خیابان های خالی رها کند

آن قدر که یکی مَرد از راه بیاید و

آیه های مرا از حلقومم بیرون بکشد

           معراجِ رسالت من هیچ آینده ای را تأمین نمی کند

احمق نباش

       تضمین نمی کند

بلند شو

قد بکش

برو

                           برو ......

تو باید می رفتی

خیلی پیش از این ها

             تو نگاهت حیف بود .....

               تو گونه هایت حیف بود ....

              دستهایت .....

    تو همه ات حیف بود و .......

          من

آن قدرها پول نداشتم

                     که تورا دوست داشته باشم .....

دلم دریا بود

ولی حق داری

           دریا پناهِ خوبی برای فرزندِ اسفند نبود ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:38  توسط زهرا  | 

دلم دریا بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:23  توسط زهرا  |